کنار ویلچرش روی چمنها نشسته و تو خودش مچاله شده بود
شاید بخاطر نداشتن پا و نقص مادر زادی فرم بدنش هم بهم ریخته بود
با خودم فکر کردم اگه پا داشت با اعتماد به نفس سرشو بالا می گرفت و راه می رفت
از اینکه از کنار مساله مهم سلامتی به سادگی رد شده بودم از خودم شرمنده بودم
پیگیریهای ما نتیجه ای برای من و دوستام نداشت ولی به نفع دانشجو های بعد از ما نه فقط تو دانشگاه خودمون که همه دانشگاهها تموم شد
بعد از چهار سال نامه نگاری به سازمانهای مختلف و شنیدن جوابهای منفی امروز احساس افسردگی بهم دست داد. نمی دونم چرا یه دفعه یاد داستان زیر افتادم
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
س![]()
رانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
حسی بهم می گفت که این سختیها مثل آتیش این داستانه و به زودی اتفاقات خوبی در انتظارم خواهد بود
امروز اولین نشانه های این اخبار خوب رو دیدم
این پست رو می نویسم که شادی ام رو با همه تقسیم کنم
بزرگ شدنمون چقدر با پختگی همراهه؟؟؟
گاهی اوقات اختلاف سنی پدر و مادرا با بچه هاشون زیاده ولی در عمل اختلاف سن "کودک درون"شون به چند ماه هم نمیرسه
انگار دانشگاه با دانشگاه فرق نمی کنه چه دانشجو باشی چه استاد تفاوتی نداره همه جا جنسیت حرف اول رو می زنه و ساز بد آهنگ خودشو می نوازه
وای به حال بد بختی که قراره شوهرت بشه
یا
بلند پروازی
یا
احقاق حق
؟؟؟؟
هر چی هست آروم و قرار رو ازم به شدت گرفته
باز سر چند راهی ام
فراموش می کنم اما وقتی به یاد میارم غمگین میشم
می دونم که چند سال آینده تلخی این روزها به مراتب کمتر از حالاست
با این حال روزهای سختی رو می گذرونم
دروغه دروغه ...مصلحت آمیز یا غیر مصلحت آمیز نداره
ظلم هم ظلمه و با زدن برچسب حساس بودن مظلوم ظالم نمی تونه خودش رو تبرئه کنه
قبول دارم که روحیه حساسی دارم ولی این حساسیت نیست که منو از شنیدن حرف زور باز می داره در کنار حساس بودن به شدت ظلم ستیزم.... بزرگترین بدی حساس بودن اینه که به سختی می تونم کسایی رو که بهم ظلم می کنن ببخشم...اگه بخوام صادق باشم باید بگم که تا حالا هیچ کس رو نبخشیدم
باز مسافرتهای هفتگی
ولی بلبل تو روز همه جا بی دریغ هنرنمایی می کنه
.
.
.
.
ولی چه حیف که هنرمند در نهایت به اسارت کشیده میشه
چرا؟؟؟
عادت کردیم که چیزهای ساده رو پیچیده ببینیم
یا شاید اونقدر بی دقت شدیم که به راحتی از کنارشون رد میشیم
موقعی که تو فامیل اختلافی بین دو نفر پیش میاد : زن و شوهر، عمو و برادر زاده، خواهر و برادر .... وقتی نظر منو می پرسن میگم حقیقت هر چی هست بین اون دو نفره .... هر کدوم بخشی از اونو که به نفع خودش و ضرر طرف مقابله بیان می کنه به همین خاطر من نمی تونم به هیچ وجه قضاوت کنم به دیگران هم توصیه می کنم که قضاوت نکنن....با این حال خودم هنوز به این حرف خودم زیاد پای بند نشدم
دیروز فیلم " درباره الی" رو با اعمال شاقه نگاه کردم ( با قطع دو بار تصویر و یک بار صدا و نشستن رو صندلیهای خراب سینما) . درباره فیلم هیچ توضیحی نمیدم فقط اینو می گم که قضاوت کردن در مورد الی شخصیت پر ابهام فیلم کار بسیار سختیه به طوری که تا مدتها ذهن رو درگیر می کنه... این فیلم اصغر فرهادی مثل فیلم قبلی اش چهارشنبه سوریه ...یادمه این فیلمو که با دوستام دیدیم ساعتها با هم بحث و جدل کردیم هر کدوم از دیدگاه خودش به فیلم نگاه می کرد آخر سر بی هیچ نتیجه ای با سر درد از هم جدا شدیم بعدها من اسم اون قضیه رو گذاشته بودم نقد فیلم همراه با چماق!!!!
فیلمهای اصغر فرهادی آدم رو به چالش می کشونه و در نهایت بهش ثابت می کنه که نمیشه به راحتیی که تو جامعه ما در مورد آدما قضاوت میشه و بهشون برچسب زده میشه در مورد آدما قضاوت کرد.
در بعضی موارد بهای این قضاوتهای عجولانه ممکنه زندگی یک آدم و یا گاهی چندین نفر باشه (کسایی که خودسر تصمیم به اجرای حکم می کنن بدون داشتن هیچ مدرک و شاهدی برای اثبات اتهام متهم که اکثر مواقع به اسم غیرت توجیه میشه)
پ.ن. امروز صبح همین مطلب رو به اضافه نظرات شخصی نوشته بودم که اونا رو پاک کردم چون در نقطه مقابل پیام این فیلم بود ...منم داشتم قضاوت می کردم
عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت
یه گل شاداب رو هر روز با آب شور آبیاری کردن بعدش انتظار دارن که با طروات بمونه!!!!!
بدتر از اون اینه که کلی حرف واسه نوشتن داشته باشی ولی حس نوشتنشو نداشته باشی حتی تو دفتر خاطرات.
قبلاها که از خدا خیلی حساب می بردم مثل این روزها نبودم که اینقدر جرات داشته باشم که ازش انتقاد کنم چه برسه به اینه که حتی بعضی وقتها کارمون به جای باریک بکشه و اونوقت یکی باید بیاد ما رو از هم جدا کنه!!!!
ازش پرسیدم علت اینکه در مقابل ظلم اینقدر منفعلانه برخورد می کنه چیه؟
جوابم این بود :
[همو که] از آسمان آبى فرو فرستاد پس رودخانه هایى به اندازه گنجایش خودشان روان شدند و سیل کفى بلند روى خود برداشت و از آنچه براى به دست آوردن زینتى یا کالایى در آتش می گدازند هم نظیر آن کفى برمی آید خداوند حق و باطل را چنین مثل می زند اما کف بیرون افتاده از میان مىرود ولى آنچه به مردم سود می رساند در زمین [باقى] مىماند خداوند مثلها را چنین می زند«رعد، 17»
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
مردم بخاطر اطلاع رسانی ستادهای تبلیغاتی تموم نکات گفته شده رو رعایت کرده بودن. جو کاملا آروم بود. از طرف صدا و سیما خبرنگاری اومده بود. یه ماشین هم پارک کرده بود که روی شیشه اش یه برگه تایپ شده چسبونده بودن که از طرف شورای نگهبان هستن.
موقع رای دادن ازم پرسیدن که می خوام در رای گیری خبرگان هم شرکت کنم؟؟؟ جوابم منفی بود. در مورد کاندیدها ماهها روزی چند ساعت تو اینترنت سرچ کرده بودم تا کاندیدی که به نظرم بهتر می اومد رو انتخاب کرده بودم.
رای مونو که دادیم تازه بحث شروع شد. یکی از بچه ها که تا موقع رای دادن رایشو مخفی نگه داشته بود باز هم حاضر نبود که بگه به کی رای داده. موندم کسی که نمی تونه از کاندیدش مقابل دوستاش دفاع کنه رو چه حسابی بهش رای داده؟!؟!؟؟!!؟دلایلش برای رای ندادن به کاندیدها یکی بخاطر این بود که خانوم یکی از نامزدها گویا موقع صحبت کردن آستینش عقب رفته و مچ دستش پیدا بوده!!!!! یکی دیگه هم بخاطر حضور شخصی که هنوز هم ماجرایی که به اون نسبت میدن برای همه در پرده ای از ابهامه نتونسته بود نظرشو جلب کنه!!!
من و دوست نزدیکم جدا از جوی که حاکمه به کاندیدمون رای دادیم. خیلیها با گفتن بخاطر اینکه رای ها شکسته نشه سعی در عوض کرذن نظرم داشتن. به نظرم می رسه با موجی که سراسر کشور رو گرفته بعیده که کاندیدشون رای نیاره بنابراین بخاطر ارزشی که برای رای خودم قائلم و بدون در نظر گرفتن اینکه ممکنه این نامزد رای لازم رو نیاره رای دادم. بعدها از اینکه بر اساس احساس تصمیم نگرفتم هرگز پشیمون نخواهم شد.
از نگاه کردن به عقب خوشم نمیاد. دوست دارم فقط به جلو نگاه کنم.
گذشته مثل سیاه چاله می مونه یه کشش و جاذبه عجیبی داره و دوست داره آدمو به طرف خودش بکشونه.
ولی از طرف دیگه چون در گذشته آگاهی ما نسبت به امور آینده خیلی کمه تصمیماتی می گیریم که بعدها ممکنه از گرفتن اونا پشیمون بشیم و یا حس کنیم اگه در اون زمان اطلاعات امروز رو داشتیم مطمئنا تصمیم دیگه ای می گرفتیم.
دیشب میلهای دو سال پیشمو می خوندم. چقدر کمال گرا بودم و چقدر به مذهب متوسل شده بودم. چقدر زندگی رو بر خودم سخت می گرفتم.
از شروع سال جدید با گذشته ام از در صلح در اومدم. وقتی گذشته می خواد اشتباهاتمو بهم گوشزد کنه دیگه جبهه نمی گیرم به آرومی بهش میگم منم آدمم و اشتباه می کنم.
پارسال همین موقعها بود که من توی یه هفته در چهار مکان متفاوت جغرافیایی حضور داشتم : شمال، جنوب، تهران و کرج.
روزایی که می خواستم شمال برم ساعت 5 صبح حرکت می کردم و شب ساعت 12 با خستگی و استرس زیاد به تهران می رسیدم. با این حال دانشجوای شمال رو خیلی دوست داشتم. بخاطرشون پاورپوینت درست کرده بودم. باهاشون تست ارشد کار می کردم. براشون شکلهای مرتبط به درسشونو دانلود می کردم. براشون خیلی مایه می ذاشتم و از این کار راضی بودم چون برق چشاشون موقعی که مطلب رو می گرفتن چنان برام لذت بخش بود که تا حالا توی این سه سال تدریسم به جز همون ترم تجربه اش نکرده ام.
پریروز همکارم از شمال زنگ زد. در مورد نتایج ارشد پرسیدم. گفت یکی از بچه ها که هیچ کس روش حساب باز نکرده بوده با رتبه 20 مجاز شده. تا اینو گفت اسم کوچیک دانشجومو گفتم و همکارم تایید کرد. همون دانشجوی خیلی باهوش و بی انگیزه ام بود که اونقدر به درسم علاقمند شده بود که به گفته خودش فقط برای ادامه تحصیل تو این شاخه قصد داشت ارشد شرکت کنه.
نمی تونم قبولی اونو به خودم مرتبط کنم چون مواد امتحانی 6 درس بود. ولی درس من یکی از مهمترینهاش بود ضریبش دو برابر درسهای دیگه اس. از اون گذشته زمانی من به دانشجوام درس می دادم که سال سوم بودن و خیلی از واحداشونو گذرونده بودن. با همه اینها حس می کنم حضورم حتی در همون مدت کوتاه باعث شد که یک نفر حداقل بتونه علاقه واقعیشو پیدا کنه.
بر عکس دانشجوای شمال، هیچ علاقه ای به دانشجوای جنوبم ندارم. سه ساله که تو گروهشون هستم ولی گذشت زمان نه تنها چیزی رو عوض نکرده که شرایط روز به روز بدتر هم میشه. اوایل با همون انگیزه ای که برای تدریس داشتم مایه می ذاشتم ولی نتیجه ای که می خواستم رو نمی گرفتم. دانشجوای دانشگاه آزاد فقط به فکر گرفتن نمره و مدرکن . تموم انگیزه هامو دارم از دست میدم.
سال اول تدریسم اونقدر از رو به رو شدن با این واقعیت غمگین بودم که با منوص در این مورد حرف زدم. اون گفت به این جنبه ها فکر نکن به این فکر کن که اگه تو فقط زندگی یکی رو بتونی تکون بدی آینده اونو عوض کردی.
وقتی استاد راهنمایی که دنیا رو آب ببره اونو خواب می بره بهم بگه که عجله کن معلوم میشه اوضاع خیلی درامه!!