یک-مکان: دزفول زمان: 26 اسفند 1390
وقتی به دزفول رسیدم هوا خیلی عالی بود بهاری بهاری عطر درختان نارنج داخل محوطه هتل آدم رو مجذوب می کرد همیشه هوای بهاری این شهر رو که خیلی هم طولانی نیست خیلی دوست داشتم
روز بعد وقتی به دانشگاه مراجعه کردم که بخاطر خرید تعهد کاریم کارهای مالی رو انجام بدم حس عجیبی داشتم حس کسی رو داشتم که انگار 10-20 سال خارج از ایران زندگی کرده و حالا به زادگاهش برگشته با اینکه فقط یک سال بود که از کار تو دانشگاه انصراف داده بودم و دزفول زادگاه من نبود ... حس ملسی بود شیرین عجیب و مبهم... شیرین چون واقعا این حس بهم دست داده بود که در گذشته ای نه چندان دور اون شهر متعلق به من بوده و این یک حس جدید بود چون همیشه این آدمه که به یک جا احساس تعلق خاطر می کنه ولی من حس می کردم که اونجا به من تعلق داشت... عجیب چون من از اون شهر فرار کردم و بابت این فرار هزینه زیادی هم پرداخت کردم و دوست داشتن اون شهر برخلاف ذهنیتم بود
کنجکاو بودم بفهمم توی یک سالی که من اونجا نبود چه چیزهایی عوض شدن
حس مثبتم تا زمان ورود دانشگاه به دانشگاه ادامه داشت به چند دلیل یکی نبود کارمندهایی که کارشون کش دادن کارهای ساده اداری بود فقط کارمندهای مالی رو دیدم و از بقیه خبری نبود دوم و از همه مهمتر دانشجو نبود تا اون لحظه ای که من داخل دانشگاه کارهامو انجام دادم تعداد خیلی کمی دانشجو دیدم
حس منفی که توی چند سال حضورم توی دانشگاه آزاد در برخوردهای مستقیم و غیر مستقیم دانشجوها بهم القا میشد تا حدی زنده شد ولی بهش اجازه ندادم زیاد میدون داری کنه دانشجوها و کارمندهای دانشگاه چشم دیدن هیات علمی ها رو نداشتن چون علنا به همکارام می گفتن که پول دانشجوها تو جیب شما میره
یاد روزهایی افتادم که مدیر گروه و رئیس دانشکده دانشجوها رو علیه من تحریک می کردن و حس تنفر اونها نسبت به من تا زمان دانشجویی شون زیاد بود ولی بعد از فارغ التحصیلی و ادامه تحصیل در دانشگاه دیگه حسشون نسبت به من 180 درجه تغییر می کرد
تلخ یا شیرین دوست داشتنی یا تنفر برانگیز همونطور که توی سوابق کاریم می نویسم که مدت چهار سال و نیم در دانشگاه آزاد تدریس کرده ام اون مکان.... احساسات مثبت و منفی...خاطرات خوب یا بد در اون برهه زمانی خاص بخشی از گذشته منو تشکیل میدن که فراموش شدنی نیست
دو-
مکان: شیراز زمان: 6-9 فروردین 1391
سفر به شیراز به همراه دوستان و عزیزان یکی از شیرین ترین خاطرات زندگی عمرم شد و امیدوارم که تکرار بشه
روزهای دوم سوم اسکانمون در شیراز در اوج لذت بردن از همراهی دوستان و دیدن مکانهای تاریخی شیراز ناگهان این حس بهم دست داد که هر لحظه ممکنه استاد راهنمای رساله دکترامو ببینم این حس اونقدر قوی بود که ذهنم تصویر ظاهر شدنش رو توی اون همه جمعیت برام می ساخت تصویری کاملا عینی و نه مبهم و فکر می کردم هر آن ممکنه این ملاقات ناخوشایند اتفاق بیفته این حس رو با یکی از دوستام در میون گذاشتم و بهم گفت پس اون داره بهت فکر می کنه این حس حدودا دو سه روز باهام بود
استاد راهنمام پیرمردی متعصب ذهنیت گرا به شدت کینه ای و انسانی بود که مهمترین هنرش ضایع کردن حقوق کسایی بود که حقشون بود و رسوندن کسانی به عرش اعلا بود که شایستگی شو نداشتن که اونها هم الحق و الانصاف هم خوب جواب این لطفهاشو میدادن!!!!! (حقش بود)... در مورد من که از ظلم کردن برای حتی آخرین لحظات فارغ التحصیلی کم نذاشت که هیچ که برای بعد از اون هم برای انجام کارهایی که در پروپوزالم تعریف نشده بود از من تعهد گرفت... مسبب رفتن من به دزفول و متحمل شدن ضررهای مالی زیاد بخاطر انصراف از کار در اونجا و خیلی ضررهای مادی روحی و عاطفی دیگه خود جنابش بود
همیشه در حال فرار ازش بودم اون هم اینو خوب می دونست به همین خاطر در هر برخوردی تلافی خالی کردن عقده های قبلیشو رو حسابی سرم در می آورد
بعد از تموم شدن تحصیلاتم فراموشش کردم چون دیگه نمی دیدمش یادآوری اون در اوج بهترین زمان و مکانی که در اون لحظه بودم خیلی عجیب بود
به هر حال این آدم با تمام روزهای سیاهی که در زندگی من به وجود آورد نتونست مانع تمام خیرهایی بشه که بهم رسید در دوران تدریس تجربیات خوبی کسب کردم از لحاظ مالی تا حد زیادی استقلال پیدا کردم و شادترین روزهای زندگیم و بهترین دوستان عمرم رو تو همین دوران سخت پیدا کردم نگرش من نسبت به خودم اطرافیانم و زندگی خیلی عوض شد و رشد چشمگیری در همون مدت کوتاه داشت
با کنار هم گذاشتن دو ماجرایی که ظاهرا بی ارتباط هستن به این نتیجه رسیدم که شاید خیلی هم بی ارتباط نباشن... از یک طرف جایی خوندم که توی زندگی تا زمانی که درسی که باید آدم یاد بگیره یاد نگیره یک تجربه براش بارها اتفاق می افته تا بالاخره درسی رو که باید، بگیره از خودم می پرسم آیا از درسی نمره قبولی نیاوردم و یادآروی گذشته فراموش شده به همین خاطر بوده؟؟؟ از طرف دیگه با خودم فکر می کنم می بینم که از کنار خیلی از مسائل زندگی خیلی سریع رد شدم اصلا نفهمیدم چطور سی دهه از عمرم سپری شد به خودم میگم شاید اون زمان بخاطر مشغله های زیاد نتونستم اونطور که باید و شاید با اون مساله آزار دهنده درگیر بشم و بتونم در همون زمان هم فایلش رو ببندم به همین خاطر این یادآوریها صورت می گیره
نمی دونم من گذشته رو سفت گرفتم ول نمی کنم یا گذشته است که دو دستی منو چسبیده؟!؟!؟!!!!! فقط می دونم گذشته رو نمیشه عوض کرد خیلی اتفاقات در گذشته بودن و در آینده هم همینطور خواهد بود که به دلخواه ما پیش نمیره ورود بعضی از آدمها به سرنوشت ما هم اصلا اختیاری نبوده و نخواهد بود پس بهتره به جای اینکه ازش فرار کنم با گذشته صلح کنم