تبليغاتX
محال اندیش

محال اندیش

چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش

 

 

آرشيو مطالب
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آرشيو

 

پیوند ها
گیله وا
باد وحشی
مژگان بانو
امید به آینده
و هومن
الهام
قهوه تلخ
فرشته خط خطی
مجموعه داستانهای متفاوت
علامت سؤال
تهی
جوجو سر به هوا

 

 امكانات جانبي
RSS 2.0  
 

تجلیل یا تحلیل؟!؟!

تمام سالهایی که دانشگاه آزاد مراسم تجلیل مقام زن رو برگزار می کرد موفق نشدم تو مراسم شرکت کنم 

امسال برای اولین بار که تونستم توی مراسم شرکت کنم تصمیم گرفتم دیگه تو همچین مراسمهای ضد زنی پا نذارم

یکی نیست بهشون بگه این مراسم تجلیل مقام زن بود یا تحلیل مقام؟؟؟؟

توهینی نبود که روا نشه و جالب تر این بود که قرآن رو هم تو دستش گرفته بود و قسم می خورد تا ادعاهای دروغینش رو موجه جلوه بده 

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 |

 
 

عشق از زاویه ای دیگر

دوستی من با دوستان چیزی فراتر از یه رابطه عاطفیه صحبتهایی که بینمون رد و بدل میشه باعث رشدمون میشه

چند شب پیش که با باد وحشی اس ام اس بازی می کردیم برام نوشت که نماز می خونه چون حس می کنه با این کار به خودش احترام میذاره

نگرش جدیدی بود برام...

دیشب مطلبی رو تو اینترنت خوندم و بخشی از اون رو میذارم:

داستایفسکی  در بخشی از کتاب برادران کارامازوف از قول ایوان کارامازوف می گوید: [ایوان] به تلخی گفت که هیچ یک از قوانین طبیعت موجب نمی شوند تا فرد به انسانیت عشق ورزد. پس به لطف قوانین طبیعت نیست که عشق وجود دارد و تاکنون در جهان موجود بوده است، بلکه وجود عشق سراسر ناشی از باور آدمی به نامیرایی خویش است. او همچنین افزود که دقیقاً به سبب همین غیراخلاقی بودن قوانین طبیعت است که اگر ایمان آدمی به نامیرایی زایل شود، نه تنها توانایی عشق ورزیدن را از دست می دهد، بلکه آن نیروی حیاتی هم که زیست را بر زمین پابرجا نگه داشته از میان می رود. و به علاوه، اگر حیات جاودانی در کار نباشد، همه چیز مجاز می شود، حتی آدم خواری. و سرانجام، انگار که همه ی اینها کافی نبوده، اظهار کرد که برای هر فردی، مثل تو و من که به خدا و جاودانگی خود ایمان نداریم، قانون طبیعت فوراً بدل به ضد قانون دین می شود که مقدم بر آن است. به خودپرستی می انجامد و حتی تا آنجا پیش می رود که ارتکاب جنایت را ذاتی، عقلانی و حتی باشکوه ترین علت وجودی شرایط بشری می سازد.

بین نظر باد وحشی و داستایوفسکی شباهت زیادی دیدم. بخاطر دیدگاه جدیدی که نسبت به عشق دیدم این مطلب رو نوشتم.

دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 |

 
 

جواب سؤال

 توی پست سؤال بی جواب نوشتم که برام جای سؤاله که چرا باید عشق توی زندگی آدما باشه؟

و بلافاصله لینک پستی که باد وحشی نوشته بود رو گذاشتم اگرچه جواب اوشو رو خیلی دوست داشتم ولی از اونجا که آدمی هستم که باید جواب خودم رو خودم پیدا کنم چون همیشه معتقدم که آدم باید حرف خودشو بزنه راه خودشو بره و کار خودشو بکنه روح ناآروم من قانع نشده بود

با وجود اینکه این روزها بخاطر انجام کار تحقیقاتی ساعتها توی آزمایشگاه مشغول هستم در کنار تدریس و گذاشتن کلاسهای اضافه برای دانشجویان این روح شیطون و بازیگوش من بدون اینکه بفهمم همچنان پرسه می زد تا اینکه بالاخره دو روز پیش موقع خواب جواب رو پیدا کرد...

و اما جواب من در ند مورد خلاصه میشه:

به این نتیجه رسیدم که خداوند عشق رو آفرید تا آدم خودشو فراموش نکنه...

تازگیها ای میلی دیدم در مورد پیرترین آدمها که سرنوشت عجیبی داشتن و اسمشون تو کتاب رکورد گینس هم نوشته شده بود یکی از اونها زنی بود که هیچوقت ازدواج نکرده بود و علتش رو مشغله بیش از حد کاریش نوشته بود...وقتی  ای میل رو خوندم دلم گرفت... چقدر غم انگیز که یه دختر در عنفوان جوونیش چنان غرق کار شده بوده که هیچ وقت فرصتی نداشته که به کسی علاقمند بشه...از کنار این مسأله خیلی ساده رد شده بودم مثل گذشتنم از کنار خیلی چیزها ولی ذهنم اونو به یادم آورد تا بفهمم که زندگی بدون عشق حتی اگه از لحاظ  کاری هم موفقیتهای زیادی رو در خودش داشته باشه چقدر بی روح میشه

خداوند عشق رو آفرید تا آدم رشد کنه...

نمی دونم این ویژگی در من قویه یا دیگران هم مثل من هستن؟؟؟ وقتی با خودم خلوت می کنم شروع می کنم به قضاوت کردن در مورد خودم که صد البته عادلانه هم نیست چون انتظارم از خودم زیاده  و نتیجه اش اینه که بعد از هر خلوتی انرژیم کم میشه اگه آدم فرصت اینو داشت که عشقی متعالی رو تجربه کنه به جای پر رنگ کردن نقاط ضعفش برعکس سعی می کرد نقاط قوتش رو به طرف مقابل نشون بده و اونها رو تقویت کنه و اونوقت رشد می کرد... چه بسا زوایایی از وجود واقعیش که سالها از دید خودش مخفی مونده روشن بشه و یا ظرفیتهای جدیدی در آدم به وجود میاد که قبلا وجود نداشته ...اگه آدم اونقدر باهوش باشه که بفهمه توی رابطه دو نفره هر کدوم آینه ای برای طرف مقابله می تونه عیبهاش رو واقعی تر ببینه نه بزرگتر از حد معمول...

خدا عشق رو آفرید تا تنها نمونه... عشقهای واقعی آدم رو به خدا هم نزدیکتر می کنه و نمونه هاش توی ادبیات عرفانی شاعرانی مثل مولانا زیادن

سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 |

 
 

گذشته

یک-

مکان: دزفول    زمان: 26 اسفند 1390

وقتی به دزفول رسیدم هوا خیلی عالی بود بهاری بهاری عطر درختان نارنج داخل محوطه هتل آدم رو مجذوب می کرد همیشه هوای بهاری این شهر رو که خیلی هم طولانی نیست خیلی دوست داشتم

روز بعد وقتی به دانشگاه مراجعه کردم که بخاطر خرید تعهد کاریم کارهای مالی رو انجام بدم حس عجیبی داشتم حس کسی رو داشتم که انگار 10-20 سال خارج از ایران زندگی کرده و حالا به زادگاهش برگشته با اینکه فقط یک سال بود که از کار تو دانشگاه انصراف داده بودم و دزفول زادگاه من نبود ... حس ملسی بود شیرین عجیب و مبهم... شیرین چون واقعا این حس بهم دست داده بود که در گذشته ای نه چندان دور اون شهر متعلق به من بوده و این یک حس جدید بود چون همیشه این آدمه که به یک جا احساس تعلق خاطر می کنه ولی من حس می کردم که اونجا به من تعلق داشت... عجیب چون من از اون شهر فرار کردم و بابت این فرار هزینه زیادی هم پرداخت کردم و دوست داشتن اون شهر برخلاف ذهنیتم بود

کنجکاو بودم بفهمم توی یک سالی که من اونجا نبود چه چیزهایی عوض شدن

حس مثبتم تا زمان ورود دانشگاه به دانشگاه ادامه داشت به چند دلیل یکی نبود کارمندهایی که کارشون کش دادن کارهای ساده اداری بود فقط کارمندهای مالی رو دیدم و از بقیه خبری نبود دوم و  از همه مهمتر دانشجو نبود تا اون لحظه ای که من داخل دانشگاه کارهامو انجام دادم تعداد خیلی کمی دانشجو دیدم

حس منفی که توی چند سال حضورم توی دانشگاه آزاد در برخوردهای مستقیم و غیر مستقیم دانشجوها بهم القا میشد تا حدی زنده شد ولی بهش اجازه ندادم زیاد میدون داری کنه دانشجوها و کارمندهای دانشگاه چشم دیدن هیات علمی ها رو نداشتن چون علنا به همکارام می گفتن که پول دانشجوها تو جیب شما میره

یاد روزهایی افتادم که مدیر گروه و رئیس دانشکده دانشجوها رو علیه من تحریک می کردن و حس تنفر اونها نسبت به من تا زمان دانشجویی شون زیاد بود ولی بعد از فارغ التحصیلی و ادامه تحصیل در دانشگاه دیگه حسشون نسبت به من 180 درجه تغییر می کرد

تلخ یا شیرین دوست داشتنی یا تنفر برانگیز همونطور که توی سوابق کاریم می نویسم که مدت چهار سال و نیم در دانشگاه آزاد تدریس کرده ام اون مکان.... احساسات مثبت و منفی...خاطرات خوب یا بد در اون برهه زمانی خاص بخشی از گذشته منو تشکیل میدن که فراموش شدنی نیست

دو-

مکان: شیراز     زمان: 6-9 فروردین 1391

سفر به شیراز به همراه دوستان و عزیزان یکی از شیرین ترین خاطرات زندگی عمرم شد و امیدوارم که تکرار بشه

روزهای دوم سوم اسکانمون در شیراز در اوج لذت بردن از همراهی دوستان و دیدن مکانهای تاریخی شیراز ناگهان این حس بهم دست داد که هر لحظه ممکنه استاد راهنمای رساله دکترامو ببینم این حس اونقدر قوی بود که ذهنم تصویر ظاهر شدنش رو توی اون همه جمعیت برام می ساخت تصویری کاملا عینی و نه مبهم و فکر می کردم هر آن ممکنه این ملاقات ناخوشایند اتفاق بیفته این حس رو با یکی از دوستام در میون گذاشتم و بهم گفت پس اون داره بهت فکر می کنه این حس حدودا دو سه روز باهام بود

استاد راهنمام پیرمردی متعصب ذهنیت گرا به شدت کینه ای و انسانی بود که مهمترین هنرش ضایع کردن حقوق کسایی بود که حقشون بود و رسوندن کسانی به عرش اعلا بود که شایستگی شو نداشتن که اونها هم الحق و الانصاف هم خوب جواب این لطفهاشو میدادن!!!!! (حقش بود)... در مورد من که از ظلم کردن برای حتی آخرین لحظات فارغ التحصیلی کم نذاشت که هیچ که برای بعد از اون هم برای انجام کارهایی که در پروپوزالم تعریف نشده بود از من تعهد گرفت... مسبب رفتن من به دزفول و متحمل شدن ضررهای مالی زیاد بخاطر انصراف از کار در اونجا و خیلی ضررهای مادی روحی و عاطفی دیگه خود جنابش بود

همیشه در حال فرار ازش بودم اون هم اینو خوب می دونست به همین خاطر در هر برخوردی  تلافی خالی کردن عقده های قبلیشو رو حسابی سرم در می آورد

بعد از تموم شدن تحصیلاتم فراموشش کردم چون دیگه نمی دیدمش یادآوری اون در اوج بهترین زمان و مکانی که در اون لحظه بودم خیلی عجیب بود

به هر حال این آدم با تمام روزهای سیاهی که در زندگی من به وجود آورد نتونست مانع تمام خیرهایی بشه که بهم رسید در دوران تدریس تجربیات خوبی کسب کردم از لحاظ مالی تا حد زیادی استقلال پیدا کردم و شادترین روزهای زندگیم و بهترین دوستان عمرم رو تو همین دوران سخت پیدا کردم نگرش من نسبت به خودم اطرافیانم و زندگی خیلی عوض شد و رشد چشمگیری در همون مدت کوتاه داشت

با  کنار هم گذاشتن دو ماجرایی که ظاهرا بی ارتباط هستن به این نتیجه رسیدم که شاید خیلی هم بی ارتباط نباشن... از یک طرف جایی خوندم که توی زندگی تا زمانی که درسی که باید آدم یاد بگیره یاد نگیره یک تجربه براش بارها اتفاق می افته تا بالاخره درسی رو که باید، بگیره از خودم می پرسم آیا از درسی نمره قبولی نیاوردم و یادآروی گذشته فراموش شده به همین خاطر بوده؟؟؟ از طرف دیگه با خودم فکر می کنم می بینم که از کنار خیلی از مسائل زندگی خیلی سریع رد شدم اصلا نفهمیدم چطور سی دهه از عمرم سپری شد به خودم میگم شاید اون زمان بخاطر مشغله های زیاد نتونستم اونطور که باید و شاید با اون مساله آزار دهنده درگیر بشم و بتونم در همون زمان هم فایلش رو ببندم به همین خاطر این یادآوریها صورت می گیره

نمی دونم من گذشته رو سفت گرفتم ول نمی کنم یا گذشته است که دو دستی منو چسبیده؟!؟!؟!!!!! فقط می دونم گذشته رو نمیشه عوض کرد خیلی اتفاقات در گذشته بودن و در آینده هم همینطور خواهد بود که به دلخواه ما پیش نمیره ورود بعضی از آدمها به سرنوشت ما هم اصلا اختیاری نبوده و نخواهد بود پس بهتره به جای اینکه ازش فرار کنم با گذشته صلح کنم

سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 |

 
 

شادی و آزادگی

وقتی با جمع دوستان سفر یا تفریح میرم خیلی پرانرژی و شیطون میشم این لحظات رو خیلی دوست دارم چون فقط در همین زمانهاست که بخشی از وجودم که با گذشت سه دهه از زندگیم هرگز بزرگ نشده با من فعلی ام عجین میشه همه چی رو فراموش می کنه و  شیطنت می کنه

ای کاش جامعه مون این ظرفیت رو داشت که میشد همه جا خودت باشی شاد باشی و از ته دل بخندی

یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 |

 
 

سال 91

امیدوارم تداوم لحظات خوش سال جدید مثل عمر رویاهای شیرین تون بی زوال باشه

نوروز بر همه عزیزان مبارک!

پ.ن. سال 91 رو خیلی دوست دارم

چهارشنبه دوم فروردین 1391 |

 
 

سؤال بی جواب

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
                                             سعدی                                                

یه سؤال بی جواب تو ذهنم هست
چرا خداوند عشق رو آفرید؟؟؟ وقتی که عشق به انسان دیگه باعث بشه که بنده اش از یاد اون غافل بشه؟؟؟
یکی از دوستان به خانومی دل بست و سرنوشت تمام عشقها در مورد او هم رقم خورد
او هیچ وقت نتونسته به زندگی عادیش برگرده
جدیدا هم مشکلات خیلی جدی برای سلامتیش پیش اومده
چرا خدا عشق رو آفرید؟؟؟
 
پ.ن. امروز سری به وبلاگ "باد وحشی" که زدم جواب سؤالم رو از زبان اوشو شنیدم. خوندن این پست رو به شما هم توصیه می کنم.

چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 |

 
 

یاد عزیزان

تا ابد یاد عزیزان ز دل و جان نرود
جان اگر رفت ولی خاطر خوبان نرود    

گاهی اوقات بعضی مکانها خاطراتی رو تو ذهن آدم زنده می کنه و معمولاً خاطرات خوش هم هستن مثلا ممکنه با دوستی و یا دوستان برای تفریح جایی رفته باشیم و هر بار که گذرمون به اونجا بخوره همون صحنه ها جلوی چشممون زنده بشن گویی که غبار زمان روش ننشسته انگار همین دیروز بوده

گاهی هم برعکس این ماجرا اتفاق می افته یعنی ممکنه با کسی که حس خوبی نسبت بهش داری اونجا نرفته باشی ولی چون بودن در اون مکان برات لذتبخش بوده ناخوادآگاه تو دلت آرزو کردی که ای کاش او هم اینجا کنارت بود تا در این لذت با تو سهیم میشد و اینطور میشه که یه مکان برات خاطره ساز میشه و با هر بار رفتن به اون مکان انرژی مضاعفی رو حس می کنی و اون مکان برات خاص میشه فقط به واسطه حس دوست داشتن تو نسبت به اون شخص خاص انگار اون انرژی درونی به محیط تسری پیدا می کنه و بیشتر تأثیر اون حس هست تا وجود فیزیکی اون شخص

حضور معنوی دوستان رو تو شرایط خوشی و ناخوشی تجربه کرده ام حضوری که بسیار اثرگذارتر از حضور فیزیکی شون در اون شرایط بوده گاهی اوقات هم وقتی در اوج نا امیدی بودم دوستانی که در مکان مقدسی بودن بهم زنگ زدن و بهم گفتن که به یادم بودن




چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 |

 
 

زبان شیرین فارسی

پست قبلی رو که نوشتم فکری از ذهنم گذشت گاهی چقدر کلمات فارسی بار معنایی زیبایی دارن مثلاً دو دلی چقدر زیباتر از شکه چون توی این کلمه از دل استفاده شده که خیلی زیباست ولی کلمه دو حرفی شک چقدر بار معنایی منفی با خودش داره

چهارشنبه سوم اسفند 1390 |

 
 

زندگی خاکستری

سه هفته پیش مطمئن بودم که تصمیم درستی گرفتم

اما حالا دو دلم

علت اینکه سه هفته طول کشید تا به این تردید برسم هم بخاطر درگیرهای فکری من استرس امتحان و هیجان دیدن یکی از دوستام بود شاید بدون این ماجراها صبح روز بعد که هیجاناتم فروکش کردن دو دلی من هم شروع میشد

یادم میاد دورانی که حدوداً بیست و یکی دو ساله بودم رو تصمیم های خیلی جدی بودم اون موقعها خیلی مطمئن بودم برعکس این 6-7 سال اخیر

اون وقتها دنیا برام دو رنگ بیشتر نبود سیاه و سفید و این روزها دنیا و آدمهاش برام طیفی از رنگهای خاکستری هستند با توناژهای مختلف مثل خودم

گاهی به خودم میگم اون وقتها بهتر نبود؟؟؟ و بلافاصله به خودم جواب میدم نه اصلاً به هیچ وجه

شاید اون سالها احساس آرامش بیشتری می کردم ولی حال و هوای این روزهام رو با هیچ چیز عوض نمی کنم جریانهای روحی فکری و عاطفی که روزی در یه شعر از مولانا به دوستی گفتم:

یار دوست دارد این آشفتگی   کوشش بیهوده به از خفتگی

شاید این اقتضای سن باشه که دید آدم رو تعدیل می بخشه و بهش یاد میده که در مورد آدمها نباید قضاوت کنه و شاید نه چون بعضیها تا دم مرگ هم به بلوغ نمی رسن

برای این تردید به قول اشو باید جشن گرفت چرا که به نظرم نشونه این هست که عواطف شروع به بالندگی می کنه و میدون رو برای یکه تازیهای عقل خالی نمی ذاره

چند سالی هست که از دیدن فیلمهای خاکستری مثل چهارشنبه سوری، درباره الی و جدایی نادر از سیمین و خوندن کتابهای خاکستری مثل گزارش یک آدم ربایی لذت می برم چون خودمو با اونها هم طیف می بینم.

پ.ن. به نظرم رادیکال ترین دوران زندگی آدم دوران لیسانس هست دورانی که هیجانات در آدم بسیار زیاده و از طرف دیگه آدم فکر می کنم که صاحب فکر و ایدئولوژی هست زمانی که آدم به راحتی بازیچه هر جریانی خواهد شد و خوشا به حال کسی که از خطرات این مرحله بحرانی خبردار میشه و خودشو نجات میده

پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 |

 
 

امتحان

از ناپلئون بناپارت پرسیدن تو که این همه کشور گشایی کردی از چیزی می ترسی؟؟ گفت امتحان

توی هیچ مفطع تحصیلی از هیچ امتحانی نترسیدم فرقی نمی کرد که امتحان چی باشه کلاسی ثلث آخر کنکور پایان ترم

ولی این دفعه از این امتحان می ترسیدم

قبلاً نمی ترسیدم چون هم به خودم اطمینان کامل داشتم و هم اینکه به نمره هیچ اهمیتی نمی دادم

از این امتحان می ترسیدم چون به خودم مطمئن نبودم و نمره برام مهم بود

دلیل دیگه ترسم این بود که این امتحان با تمام امتحاناتی که تا حالا گذروندم فرق داشت این امتحان آزمون دانسته ها نبود استفاده از چهار مهارت درست شنیدن دقیق خواندن صحیح نوشتن و صحبت کردن بدون استرس همگی در زمان بسیار کوتاه و به زبان انگلیسی بود

مهارتهایی که دانش آموخته ایرانی در هیچ مدرسه ای سر هیچ کلاس درس و دانشگاهی در مورد اونها آموزش ندیده

پ.ن. از تمام دوستان عزیز عذر می خوام اگر این مدت چیزی ننوشتم مرتب به وبلاگ سر می زدم ولی برای نوشتن تمرکز نداشتم


برچسب‌ها: امتحان

دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 |

 
 

هر چيز که در جستن آنی آنی


گر در طلب گوهر کانی کانی
ور زنده ببوی وصل جانی جانی
القصه حديث مطلق از من بشنو
هر چيز که در جستن آنی آنی

ابوسعید ابی الخیر

شنبه نوزدهم آذر 1390 |

 
 

دور باید شد

زنگ زدم دفتر هواپیمایی ببینم پرواز جا میده یا نه

دختره که پشت کانتر فروش بود پشت تلفن خیلی بد باهام صحبت کرد که خانوم پروازها لحظه ای جا میدن و باید بیای دفتر هواپیمایی گفتم قصد من همینه منتهی می خواستم ببینم پرواز جا میده یا نه؟؟

تو راه تصمیم داشتم به آژانس که رسیدم به دختره بگم با این طرز برخوردش مشتری هاشو از دست میده

یادم اومد که وقتی دانشجو بودم بخاطر رفتار بد یه آژانس هواپیمایی با اینکه مشتری دو سه ساله شون بودم دیگه هیچ وقت اونجا نرفتم

ولی امروز حتی حسشو نداشتم زنگ بزنم و از 118 شماره آژانس دیگه رو بگیرم حتی از گفتن جمله ای که آماده کرده بودم منصرف شدم

چرا باید خودمو خسته کنم وقتی هر جا بری آسمون همین رنگه؟!؟!؟!؟

وقتی که همکار من به عنوان یک استاد دانشگاه و به اصطلاح یک فرهیخته هنوز ادبیات صحبت کردن با یک خانوم رو بلد نیست بقیه افراد دیگه جای خود دارن

دیگه تحمل موندن تو جایی که میگن وطنمه رو ندارم جایی که جرم تو داشتن تحصیلاته

زمانه به دست مردم نادان دهد زمام امور             تو که اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

دختره به اندازه یک بند انگشت کرم رو صورتش مالیده بود و آرایش تندی داشت

به خودم گفتم فقط همینو یاد گرفتیم که ظاهرمون رو درست کنیم وارد بانک میشی تلویزیون ال سی دی نظرتو به خودش جلب می کنه ولی رفتار دور از ادب کارمند بانک و همینطور مشتریها چنان تو ذوقت می زنه که حالت از این ظواهر بهم می خوره

چهارشنبه دوم آذر 1390 |

 
 

چاه مکن بهر کسی

برای ناهار به ندرت سلف میرم امروز که سلف رفته بودم خانومهای کارمند دانشکده ناهارشون رو خورده بودن و مشغول بحث بودن اگرچه بخشی از بحث شون رو از دست داده بودم ولی از همون قسمت به بعد میشد فهمید موضوع از چه قراره

آقایی که شغل شریفشون کارمند بانک بوده سر و گوشش می جنبیده و خانومی رو صیغه کرده بوده به این بهونه که همسرش نمی تونه اونطور که بابا میل حضرت آقا بوده نیازهای عاطفی ایشون رو برآورده کنه!!!! و دلیل این مشکل هم نه خانوم بینوا که سه تا بچه شون بوده ... خانوم کارمندی که این ماجرا رو تعریف می کرد ادامه داد که موقعی که خانوم  متوجه ماجرا میشه درخواست طلاق می کنه و شوهرش هم اونو دادگاه می بره و به قاضی میگه که اون!!! قصد داره خانومش رو طلاق بده چون خانومش حاضر نیست داشتن زن صیغه ای رو تحمل کنه ولی در آخرین لحظه خانوم به دلیل اینکه کانون خانواده از هم نپاشه و بچه هاش دچار آسیب نشن منصرف میشه... آقای بی وفا پیش دوستش میگه که الان اوضاع طوری هست که وقتی من و خانوم دومم میریم بیرون خانومم میاد برامون دست تکون میده میگه خوش بگذره

خب تا اینجا رو داشته باشین تا وارد قسمت جالب تر ماجرا بشیم....

آقای کارمند بانک به همکار دیگه اش هم پیشنهاد می کنه که همین کار رو بکنه همکار این آقا که آدم متعهد و خانواده دوستی بوده ماجرا رو برای خانومش تعریف می کنه 

از قضا روزی این همکار شریف به همراه خانومش مسافرت شمال میرن و تصادفاً آقای مذکور و خانوم اصلی اش رو می بینن خانوم آقای شریف پیش این خانوم از ماجرایی که شوهرش براش تعریف کرده صحبت می کنه و میگه خیلی دلم میخواد بفهمم که این آقا کیه که همچین کاری کرده و مردهای دیگه رو هم به این کار تشویق می کنه؟؟؟

خانوم بینوا حرفی نمی زنه تا اینکه از سفر شمال بر می گردن

بعد از برگشت از سفر شوهر شریف وقتی از سر کار بر می گرده خیلی گرفته بود و وقتی خانومش علت رو می پرسه میگه که خانوم آقای دو شلواره تقاضای طلاق کرده و زندگیشون نابسامان شده و جالب تر اینکه ماجرای طلاق و دست تکون خانومش برای همسر دومش همگی ساخته و پرداخته ذهن حضرت آقا بوده

پ.ن. آی ششم حال اومد حالش گرفته شد تا اون باشه از این خبط ها نکنه و دیگران رو هم امر به منکر نکنه

سه شنبه دهم آبان 1390 |

 
 

«مومه»

مهتاب دوستم همیشه می گفت آدم هرچی داره از پر قنداقش داره

روزی به دوستم شیوا گفتم خواهر زاده ام الگوی خوبی برام هست که بخوام خیلی چیزها ازش یاد بگیرم موقعی که این حرف رو زدم «مومه» یک سالش بود و الان که دو و سال و نیمه هست می بینم من با اینکه 3 دهه ازش بزگترم واقعا باید از این نیم وجبی خیلی چیزها رو یاد بگیرم بخصوص سیاست رو...

پ.ن. 1 «مومه» اسمی هست که خواهرزاده ام رو خودش گذاشته و اگه کسی اونو به قسمت دوم اسمش که طاها هست (محمد طاها) صدا بزنه سریع اونو تصحیح می کنه به مومه

پ.ن.2 موقعی که بچه بودیم خیلی ساده بودیم و در مقابل متولدین سالهای اخیر هنوز هم ساده محسوب میشیم گاهی فکر می کنم چطور باید این نسل رو تربیت کرد که نه اونها آسیب ببینن و نه ارزش پدر و مادر کم نشه

شنبه سی ام مهر 1390 |

 
 

از تأملات ماریان ویلیامسون

بزرگ ترین ترس ما ناتوانی نیست؛ بزرگترین ترس ما کشف این است که بسیار نیرومندتر از آنیم که می پنداریم.

از کتاب قصه هایی برای پدران، فرزندان، نوه ها

پائولو کوئلیو

یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 |

 
 

احترام به زنان

امروز صبح که مشغول خوردن صبحونه بودم صدای اصطکاک چرخ یه ماشین و جیغ یه زن رو شنیدم

مادرم بیرون رفت ببینه چه خبره؟؟ یه دختر جوون رو دیده بود که بخاطر کشیده شدن با ماشین مانتوش پاره شده بود گویا می خواستن کیفشو بدزدن مقاومت کرده بود

یکی نیست بگه تو کیف یه دختر چه چیز قیمتی میشه پیدا کرد؟!؟!؟

حدس می زنم مقاومت اون دختر هم بخاطر موبایلش و عکسهای خانوادگیش بوده باشه

چرا این چند سال اخیر خشونت علیه زنان اینقدر زیاد شده؟؟؟

وقتی توی فرهنگ بلاد کفر gallant نه تنها به معنای شجاع که به معنای کسی که به زنان احترام می ذاره هست ولی توی فرهنگ ما سوار شدن مرد قبل از زنها به سرویس عمومی زرنگی حساب بشه و یا داخل همون سرویس عمومی وقتی یه زن تمام مسیر رو مجبور باشه سرپا بایسته بدون اینکه یکی از آقایون محترم بخواد جا شو بهش تعارف کنه نشون میده فرهنگمون چقدر نیاز به تجدید نظر داره

وقتی این دید نسبت به زن وجود داشته چه بسا نتیجه اش به خشونت به انحاء مختلف بشه

چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 |

 
 

اسکناس های ریز و درشت

اسکناسهای پدرم ریز بود و می خواست اونا رو درشت کنه اسکناسهاشو گرفتم و بهش اسکناس درشت دادم

اسکناسهای پدر ریز بود و کهنه ولی اسکناسهای من درشت بود و حال و روزشون بهتر از مال پدر بود

این تفاوت نظر منو جلب کرد

پدرم پولشو از دست مردم می گیره و من از خودپرداز بانک به همین خاطر پولهای اون کهنه بود

 پدرم از تاکسی و یا شاید اتوبوس استفاده می کنه ولی من اکثرا از آزانس ماشین می گیرم

پدرم بیشتر با مردم در ارتباطه و من اگرچه تدریس می کنم ولی به هر حال ارتباطم کمتره

البته با برخوردهای زشتی که این روزها از مردهای جامعه می بینم ترجیح میدم همچنان هزینه کنم و کمتر با این اشخاص برخورد داشته باشم.

دوشنبه سیزدهم تیر 1390 |

 
 

علم بهتر است یا ثروت؟

موضوع انشاء دوران ابتدایی

و الان سوالی که ذهن آدمو به خودش مشغول می کنه

یکی از دوستام استاد دانشگاه یکی از دانشگاههای شماله میگه یه منشی گروه هست که با پرادو میاد دانشگاه

میگه این خانوم به یکی از آقایون اساتید گفته وقتی می خوای بیای تو اتقا من در بزن

چهارشنبه یکم تیر 1390 |

 
 

هوای غبار آلود و گل کردن طبع شعر خبرنگارها

دیروز تصادفا از جلوی تلویزیون رد شدم... میگم تصادفا چون حدود دو سالی هست که تلویزیون نگاه نمی کنم مگه اینکه شوهر خواهر گرامی بنده تشریف بیارن و بخاطر توفیق اجباری مجبور بشم اخبار ساعات مختلف رو که ایشون به شدت به شنیدنش علاقه نشون میده ببینم و یا موقعی که خونه دوستم می رفتم و به لپ تاپ یا کتاب دسترسی نداشتم برنامه های شبکه چهار رو نگاه می کردم

بگذریم از بحثم دور نشم

دیدم آخر اخبار گوینده هواشناسی داره یه متن تقریبا عاشقانه!!!! در مورد غبار آلود بودن هوای شهر می خونه

بعید نیست روزی برسه که یه برنامه بسازن دو تا شاعر رو به روی هم نشستن دو تا شمع روشن کردن و در باب غبار آلود بودن هوای کشور مرثیه سرایی می کنن

دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 |

 
 

زندگی متعادل

از محل کار قبلی ام استعفا دادم دنبال کارای اداری استعفا بودم تو دفتر حقوقی نشسته بودم پشت میز و رو به روی من صندلی چرخداری گذاشته بودن از زاویه ای که من می دیدم انگار یکی از پایه های صندلی وجود نداشت و صندلی به جای پنج پایه چرخدار چهار پایه داشت که به پایه اصلی جوش شدن

با خودم فکر کردم زندگی ما آدمها هم همینطوره

اگه تعادلی تو زندگی مون هست همیشه دلیل یا دلایلی وجود داره که از نظرها دوره خداوند حمایتش رو  آشکارا به آدم نشون میده

در مورد خود من و در مورد همین کار اخیرم (استعفا) مشاور حقوقی دانشگاه چنان پیگیر کارم بود که یکی از کارمندهای دانشگاه به اون اعتراض کرد که تو نماینده دانشگاه هستی یا وکیل این خانوم؟؟؟؟ برای خود من هم خیلی جالب بود که ایشون اینقدر به من کمک کردن



شنبه دهم اردیبهشت 1390 |

 
 

سال 1390

امیدوارم که شادکامی  و تندرستی تقدیر هر لحظه زندگی تون باشه

سال نو مبارک!

سه شنبه دوم فروردین 1390 |

 
 

بی خبری

بی خبری همیشه خوش خبری نیست

ولی امیدوارم که در نهایت با خبرای خوش برگردم

چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 |

 
 

پیام اشو

.Don't swim-be float

شنا نکن شناور باش

"اشو"

دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 |

 
 

نسل سوخته

به دانشجویان ترم اولی تکلیف داده بودم هر هفته کلی وقت می ذاشتم تا تکالیف 120 نفرشون رو دونه به دونه بخونم و اشکالاتشون رو تصحیح کنم

گاهی اوقات کتاب راهنما رو  دست بعضی دانشجوها تو کلاس می دیدم!!!! بعضی هاشون حتی علنی می گفتن که از راهنما استفاده می کنن!؟!؟؟!؟!؟ با این وجود برای اینکه مجبورشون کنم و یا حتی تشویشقون کنم و در عین حال برای نمره پایان ترمشون هم نمره کمکی داشته باشن هر هفته ازشون تکلیف می خواستم

امروز سر کلاس رفتم و گفتم دیگه لازم نیست تکلیف تحویل بدن برن از همون راهنما استفاده کنند ولی هرکس که مایل باشه انجام بده برای رفع اشکال براش وقت میذارم

فقط چند نفر از دخترها بعد از کلاس اعلام کردن می خوان همچنان تکالیف رو انجام بدن

یکی از دخترهایی که تکالیف نصحیح شده رو بهش دادم تا به بقیه برگردونه تو چشمام نگاه کرد و گفت اینا رو بندازم تو سطل آشغال!!!

گفتم نه خیلی هاشو تصحیح کردم

دانشجوها از کلاس بیرون رفتن من موندم و همون تعداد کم دانشجو و برگه هایی که روی یکی از صندلی های دسته دار رها شده بودن

پ.ن. نسل سوخته به معنای واقعی من و هم نسلهای من هستیم زمانی که برای یادگرفتن مطالب کلی انگیزه داشتیم ولی اساتید یا سواد نداشتن یا دوست نداشتن بهمون چیزی یاد بدن و حالا هم که چیزی بلدیم و دوست داریم یاد بدیم کسی تمایلی نداره یاد بگیره (اگرچه ادعایی ندارم که بگم با سوادم ولی همین چیزهایی هم که می دونم با تلاش خودم یاد گرفتم)

شنبه بیست و نهم آبان 1389 |

 
 

آنچه هستی هدیه خداوند است به تو و آنچه می شوی هدیه توست به خداوند.

جبران

شنبه یکم آبان 1389 |

 
 

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 |

 
 

خانوم رئیس شعبه

برای پرداخت قبض تلفن بانک رفته بودم خانوم رئیس شعبه رو 8 سالی هست که می شناسم خانم زیبا و مدیری هست امروز بعد از مدتها بانک رفتم دکوراسیون داخل بانک کاملا عوض شده بود قبلا پیشخوان داشت حالا مثل بقیه بانکها شده بود که مشتری می تونه پشت باجه بشینه تا کارمند بانک کارشو انجام بده البته هنوز کار تموم نشده بود به همین خاطر صندلی هم برای ارباب رجوع نذاشته بودن خانوم رئیس از پشت میزش بلند شد و چندین بار رفت از محوطه بیرون بانک برای مشتریها صندلی آورد با مشتریهای قدیمی هم سلام احوالپرسی گرم کرد.

آدم که اصیل باشه تحت هر شرایطی اصالتشو نشون میده و آدم تازه به دوران رسیده هم حتی به بهرتین پستها هم برسه خودشو ضایع می کنه

چهارشنبه چهاردهم مهر 1389 |

 
 

کاملا تکراری

فواره چو بالا رود سرنگون می شود

دوشنبه دوازدهم مهر 1389 |

 
 

اجازه هست؟؟؟

از زندگی کردن تو ایران خسته ام
دیگران به تو لطف می کنن و به ازاء اون حق خودشون می دونن که به تو امر و نهی کنن تو کارات احساستت دخالت کنن از اونا ایراد بگیرن و بیهوده بدوننشون
و تو بخاطر محبتشون در غل و زنجیری و نمی تونی بگی زندگی خودمه راه خودمه دخالت نکن دست از سرم بردار

پ.ن. اگه یه زمانی جسارت کنی و حرفتو بزنی بعدش اینقدر حس عذاب وجدان داری که هزار بار از کرده خودت پشیمون میشی طرف مقابل هم در ازاء محبتهایی که کرده توقع این رفتار رو از آدم نداره نتیجه اینکه هیچ کس برای خودش زندگی نمی کنه

یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 |

 
 

Weblog Theme By Blog Skin

پیج رنک

آرایش

طراحی سایت